3475 می نویسم...

می نویسم...

حال متکلم از کلامش پیداست‌...

حال متکلم از کلامش پیداست‌...

مشکل در حال حاضر حجم نفهم ها نیست،

مشکل حجم بسیار بالایی هستن که
فکر میکنن آدم فهمیده ای هستن.

* roga یا رٌوگا به معنی راه بی پایان است.
** به جز روزانه ها بقبه پستا مال مردمه مال خودم نیست...

آخرین مطالب

مرسی از همه تون.

دیشب تمام حرفای ۱۰ سالمو بهش گفتم آخرشم اضافه کردم دیگه نمیتونم اگر رویه ت اینه، من چشممو روی زندگیم و بچه ها میبندم و میرم.

هیچی نگفت سکوووووت همرا با نگاهی که به زمین بود.

این مدت بدترین روزا بود مخصوصا اینکه یه کمم بحث با خواهراش داشتم. یادم نمیاد توی این ۱۰ سال یکبار تو زندگی شون نظری داده باشم. به همین خاطر بدم میاد از دخالتشون. متاسفانه پریشب مجبور شدم کاملا جدی بهشون تذکر بدم نظراتشون رو برای خودش نگه دارن حتی اگر اون حرف راجع به مهمانی یا عمل لوزه فندقم باشه.

یکی از خواهراش معتقده عمل لوزه کاملا ساده و پیش پا افتاده س و من فقط شلوغش کردم و تمام تلاشم اینه که مهمونی پنجشنبه شب رو بهم بزنم. میگه اگه عمل مهمی بود حداقل یک شب بستری بود.

شما به عنوان شخص سوم‌قضاوت کنید دوستان. دخترم پنجشنبه صبح عمل لوزه سوم داره (بماند استرسی که دکترش بهم وارد کرد) از اونجایی که در یک کلینیک خصوصی انجام میشه بعدازظهر مرخصش میکنن، حالا شما حساب کنید خواهراش توقع دارن من از اونجا با گلوی پر از خون دخترک برم مهمونی افطار.

خب اون مهمونی تو سرم بخوره واجبه؟؟؟؟

الان متهمم از سمت خانواده ش به اینکه چرا تاریخ عمل رو انداختم پنجشنبه درصورتی که خواهر کوچیکه مهمونی داره .

همسر طبق معمول در حضور من لاله. صم و بکم و خودش رو میزنه به نفهمیدن متاسفانه چندروز بعد چنان بی محلی بهشون میکنه و ازم دفاع میکنه که همه شون میگن از سمت من پُر میشه. کاش حداقل اینقدر بدجنس بودم که اینکارو میکردم در صورتی که خداشاهده یکبار پشت سر خانواده ش پیشش حرفی نزدم. به خواهرش میگم باباجان شرایط من برای عمل این بچه پنجشنبه بهتره بعد از ماه رمضانم نمیتونم درگیر عردسی برادرم میشم. میخوام زودتر عمل کنم بچه م داره اذیت میشه.شما مهمونیت رو بگیر.

خب خونه یی که نزدیک مادرهمسر و خواهرهمسر داریم و توش ساکنیم علی رغم تمام بزرگیش و خوبیش به بنگاه سپردم یک هفته یی هست. مادر همسر چندروزی هست متوجه شده و متاسفانه دشمن خونی من شدن. از نظر ایشون من دارم پسری رو از مادرش جدا میکنم.

آقا خسته شدم از این جا. همه چیزش خوب اما همین که نزدیک ایناست تحمل ندارم. میدونم کلی از مشکلات بخاطر این نزدیکیه.

خسته شدم که برای لاک زدن، لباس پوشیدن، رنگ موهام برای همه چیزی که از نظر مادرش خوب نیست متهم شدم به کافربودن و رفتن به اعماق جهنم.

آقا من نمیخوام نماز بخونم نمیخوام روزه بگیرم نمیخوام حجاب داشته باشم بعد به جاش سرم تو ماتحت زندگی ملت باشه، تهمت بزنم، زیرآب بزنم، غیبت کنم، دل بسوزونم. من همینم.

* فرهاد (دوست وبلاگی و برادر همکار) که جدیدا خاموش تشریف میارن اینجا، امشب میزبانش هستیم. دلمون براش تنگ شده بود. همسر با تمام اخلاقی که داره و اهل دوست انتخاب کردن نیست و به کسی به راحتی اعتماد نمیکنه، دیشب حین حرفای من گفت یه زنگ به فرهاد بزن دلمون براش تنگ شده. 

** دکتر دخترک رفیق صمیمیه آرشه. امروز اومد پیشم ....

*** لعنت به زندگی و قوانین دنیا....



۵ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۱ خرداد ۹۷ ، ۱۸:۵۱
roga
۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ ارديبهشت ۹۷ ، ۲۳:۰۱
roga

دیشب مهمونی داشتم.

دیروز بدترین روزم بود.

اصلا رابطه مون خوب نیست. 

بخاطر اینکه اگر میموندم خونه خودمون مطمئنن دعوای شدیدی میکردیم دیشب با بچه ها رفتم خونه مامانم. البته نه به عنوان قهر. 

از دیشب تا الان 5 تا sms دادم هرچی دلم خواست هم نوشتم اصلا هم پشیمون نیستم.

پر از خشمم. 

سخنرانی بلندی داشت دیشب جلوی خانواده ش.

حس تهوع و تنفر دارم.

۸ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۱:۳۲
roga

🔻

گاهی یه اسم ، یه عکس ، یه آهنگ ، میتونه پرتت کنه به ناشناخته ترین جای ذهنت ... جایی که حالا آرامگاه صدها خاطره ی خاموش شده ... خاطراتی که بدون هیاهو ، یادآور روزای خاص زندگی هستن و برای بیدار شدن ، فقط به یه تلنگر کوچیک احتیاج دارن ... یه تلنگر کوچیک ، که میتونه حاصلش حلقه زدن اشک توی چشم ، یا افتادن لبخند روی لب باشه ... 

یه وقتا که اتفاقی این خاطره ها بیدار میشن ، همون وقتا که عطرِ یه نفر رو برام تازه میکنن ، همون وقتا که بغض قد میکشه و میخوام ازشون عبور کنم ، یه حسی بهم میگه : با خاطراتت مهربون باش . اینا ، تنها چیزایی هستن که برات باقی موندن . با خاطراتت مهربون باش ...  

*** مثل حال الان من

۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۵ ارديبهشت ۹۷ ، ۰۰:۰۲
roga
امشب مهمان داریم اونم چه مهمانهایی...
بلهههههه
خانواده خودم، دایی هام، خاله هام حدود ۳۵ نفر.
حالا دست و جیغ و هوراااااااا.
مادرهمسرو بگووووو خیلی تمایل شدید دارن برای حضور در مهمانی امشب، اما مگه دیوانه م؟ عمرا بگم بهشون.
همسر زنگ زده میگه زیادی شاد نیستی یا من اینطوری حس میکنم. بعدشم خودش قاه قاه میخنده به حرفش. لووووس.
۵ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۳ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۷:۴۰
roga

دیشب با همسر خیابون بودیم. یکی از دانشجوام رو دیدم با خواهرش بود اومدن جلو و گرم احوالپرسی کردن. ترم قبل یه کار برای این پسره کرده بودم و سفارشش رو جایی کردم کارش راه افتاد. خواهرش گفت برادرم کلی تعریفتون رو میکنه و از شما به عنوان یه زن قدرتمند اسم میبره خیلی دوست داشتم ببینمتون و از این حرفها. 

تا آخرشب همسر غر زد و کلی خودش رو لعنت کرد که چرا اجازه داده برای تدریس. حالا انگار من منتظر اجازه اون بودم. 

خلاصه که اصلا جوابش رو ندادم و اونم بدتر میشد.

امشب مهمان داریم اونم چه مهمانی... خانواده همسر😣

۳۰ نفر مهمان دارم دوتا عروس دعوت کردم و دارم رمان میخونم و پست میزارم بلههههه. 

دلم برای یه نفر خیلی تنگ شده...

امسال نرفتم نمایشگاه کتاب و کلی از خودم دلخورم، چون موقعیتش بود اما نرفتم. راستش یه مدت بود دلم میخواست بشینم و فقط نگاه کنم. حرفمم نمیومد حوصله کاری م نداشتم.

عروسی برادر نزدیکه. مامانم طفلک با اینکه اصلا راضی نبود به انتخابش و به زور قبول کرد با عروس خیلی خوبه اما توی خلوتش هنوزم برای انتخاب برادر افسوس میخوره و عروسمون به دلش نیست. متاسفانه عروس هم گاهی از روی بچه گی کارایی میکنه که برادرمم کم میاره. امیدوارم عاقبت انتخابش خوب باشه.

اردیبهشت خوبی نداشتم تا الان مخصوصا روزای اولش.

....

۱۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۰ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۳:۵۵
roga

دارد همه چــــــیز

آن که تـــو را داشته باشد...!

موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۶ ارديبهشت ۹۷ ، ۲۰:۵۰
roga

آدمى براى رفتن،

هزار و یک بهانه می خواهد

براىِ ماندن اما

فقط یک دلیل...

یک حالِ خوب از جنس دوست داشتن،

شش دانگ حواس جمع،

یک اولویت تغییر ناپذیر،

یک تکیه گاه گرم...

آن ها که به یکباره می روند،

قبل تر ها دیدنی ها را دیده اند!

تقلاهایشان را کرده اند!

فریاد هایشان را زده اند!

شکسته هایشان را بند زده اند و دوباره شکسته اند... 

و آنگاه که تنها دلیل ماندن را از دست رفته دیده اند بار و بندیلشان را جمع کرده اند و 

برای همیشه رفته اند...

تا شاید روزی،

جایی،

گوشه ای دیگر،

آن تنها بهانه را،

از دلِ زندگی بیرون بکشند!

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۶ ارديبهشت ۹۷ ، ۲۰:۴۹
roga
حرف زیاد دارم اما دست و دلم دنبال نوشتن نمیره، اونقدرم اخلاقم گنده که تحت هیچ شرایطی در دنیای واقعی نمیتونم پیش احدی دردودل کنم.
فکرم بهم ریخته س، ذهنم آشفته س متاسفانه دلیلشم نمیدونم.
دیروز به یه بنده خدایی کمک کردم امروز زنگ زد و خیلی دعام کرد، بعد مامانم گفت دعای خیر پشت سرته. اما بین خودمون باشه بچه ها من به هیچ چیز دیگه اعتقاد ندارم. 
من خیلی خیلی خیلی نذر کردم التماس خدارو کردم ائمه رو واسطه کردم اما این مدت اون حاجتی که داشتم رو نگرفتم.
مامانم میگه این روزا اعیاد شعبانیه س عیدیت رو میگیری خودم خنده م میگیره.
دارم چرت و پرت مینویسم دیگه.
نمیدونم چه مرگمه.
من که دیگه خسته شدم اما شما وقت کردید برام دعا کنید.
اردیبهشت برام خوب شروع نشده.
دقیقا شنبه اون هفته اول صبح یه تلفن گند داشتم،  شنبه این هفته یه نامه ی اعصاب خورد کن. خدا خودش شنبه هفته دیگه رو بخیر بگذرونه.
بی حال و حوصله.
۱۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۱ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۵:۰۱
roga

بزرگترین دارایی زندگی آدمیزاد،همین دوستهای دیده ونادیده هستند
همین دوستهایی که برایت پیام میگذارند،که اعلام کنند حواسشان بتو هست
همینهاکه بادوسه خط پیام نشان میدهند چقدر دلشان پی تو،دل تو ودرد توست
همینهاکه پیگیرند،که نباشی دلگیرند
همینهاکه دلتنگت میشوندو بی مقدمه برایت مینویسند
بابهانه،بی بهانه دوسه خط شعر..
دوسه خط پیام،حس شیرینی ست
که بدانی بودنت اهمیت دارد،نبودنت کسی راغمگین میکند
خواستم بگویم که چقدر این داراییهای زندگیم
این دوستان دیده و نادیده، برایم پر ارزشند
که چقدرخوبست دارمشان
خدایا شکرت

* هفت جونم خانم دکتر خوشگلم تو یکی از بهترینایی. چه خوبه تورو کنارم دارم.

۷ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۷ فروردين ۹۷ ، ۱۵:۰۰
roga

امروز صبح که از خونه اومدم بیرون دلم میخواست بهترین روز رو شروع کنم.

بهترین موزیک رو توی راه گوش کردم سرد بود اما شیشه های ماشین پایین بود از هوای بهار و سرمای قشنگش لذت بردم اومدم اداره سیستمم رو روشن کردم پرده هارو کشیدم پنجره رو باز کردم تلگراممو چک کردم و یه پیام....

این آهنگ رو گوش کن با تمام وجودت، حرف دلمه


 

از صبح دارم اشک میریزم...

لعنت به تو...

نمیخوام باهاش صحبت کنم، نمیخوام دیگه بگم مقصر خودت بودی که به جای من تصمیم گرفتی، نمیخوام دیگه بگم بس کن...

حالم بده

از صبح nبار آهنگ رو گوش کردم ...

هیچ جوابی بهش ندادم...

در اتاق رو بستم صداش از بیرون میاد برام چای میارن آبدارچی خوشحال و خندان میگه آقای دکتر اومده ...

۹ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۶ فروردين ۹۷ ، ۱۱:۴۲
roga

لکنت فقط از کار ماندنِ زبان نیست

چشم ها هم گاهی 

روی یک چهره گیر میکنند...

رسول_ادهمی

۶ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۰ فروردين ۹۷ ، ۱۹:۰۰
roga
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۱۹ فروردين ۹۷ ، ۱۰:۰۶
roga
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۱۴ فروردين ۹۷ ، ۰۹:۴۷
roga
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۱۹ اسفند ۹۶ ، ۱۰:۳۳
roga
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۱۸ دی ۹۶ ، ۲۲:۵۲
roga
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۰۲ دی ۹۶ ، ۱۴:۰۴
roga
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۲۸ آذر ۹۶ ، ۰۹:۰۱
roga
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۲۵ آذر ۹۶ ، ۱۲:۴۴
roga
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۲۲ آذر ۹۶ ، ۰۹:۴۴
roga

موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۸ آذر ۹۶ ، ۱۲:۱۶
roga
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۰۸ آذر ۹۶ ، ۰۹:۰۴
roga
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۲۷ آبان ۹۶ ، ۱۰:۳۳
roga
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۲۰ آبان ۹۶ ، ۱۱:۲۱
roga
بزرگترین دارایی زندگی آدمیزاد،همین دوستهای دیده ونادیده هستند
همین دوستهایی که برایت پیام میگذارند،که اعلام کنند حواسشان بتو هست
همینهاکه بادوسه خط پیام نشان میدهند چقدر دلشان پی تو،دل تو ودرد توست
همینهاکه پیگیرند،که نباشی دلگیرند
همینهاکه دلتنگت میشوندو بی مقدمه برایت مینویسند
بابهانه،بی بهانه دوسه خط شعر..
دوسه خط پیام،حس شیرینی ست
که بدانی بودنت اهمیت دارد،نبودنت کسی راغمگین میکند
خواستم بگویم که چقدر این داراییهای زندگیم
این دوستان دیده و نادیده، برایم پر ارزشند
که چقدرخوبست دارمشان
خدایا شکرت

***خوبم 
هستم
فقط نوشتنم نمیاد.
۹ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۵ آبان ۹۶ ، ۰۸:۴۶
roga
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۱۰ آبان ۹۶ ، ۱۴:۵۶
roga
آن که مست آمد و دستی به دل ما زد و رفت
                                  در این خانه ندانم به چه سودا زد و رفت
خواست تنهایی ما را به رخ ما بکشد  
                                  تنه ای بر در این خانه ی تنها زد و رفت
دل تنگش سر گل چیدن ازین باغ نداشت 
                                  قدمی چند به آهنگ تماشا زد و رفت
مرغ دریا خبر از یک شب توفانی داشت 
                                  گشت و فریاد کشان بال به دریا زد و رفت
چه هوایی به سرش بود که با دست تهی 
                                  پشت پا بر هوس دولت دنیا زد و رفت
بس که اوضاع جهان در هم و ناموزون دید 
                                  قلم نسخ برین خط چلیپا زد و رفت
دل خورشیدی اش از ظلمت ما گشت ملول
                                  چون شفق بال به بام شب یلدا زد و رفت
همنوای دل من بود به تنگام قفس 
                                  ناله ای در غم مرغان هم آوا زد و رفت
۸ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۳ آبان ۹۶ ، ۱۲:۵۷
roga

نمیدونم متن از کیه فقط دیدم حرف دل همه س. 

خدایاااااا کجایی؟؟

۱۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۶ مهر ۹۶ ، ۲۰:۱۹
roga
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۲۳ مهر ۹۶ ، ۰۹:۴۹
roga

نمیخواستم در این مورد چیزی بنویسم اما نمیشه.

زن یا مرد فرقی نداره چرا میاید در مورد شرایط تون متاهل یا مجرد بودنتون شرایط مالیتون موقعیت اجتماعیتون دروغ میگید و دروغ مینویسید بعد وقتی دستتون رو میشه کلا وبلاگتون رو منهدم میکنید؟؟

طرف متاهله اومده میگه مجردم یکسالم کامنت میزاره ادای آدمای فرهیخته رو هم در میاره حالا یا میگه دکتره یا مهندس و تهران زندگی میکنم کلا تعداد خواهر و برادراش رو انکار میکنه بعد خانومش پیداش میکنه میاد دستش رو رو میکنه آقا دیپلمه س اصلا تهران نیست میگه کارش اینه میگه......

نکنید اینکارارو چقدر ادم میتونه بی فرهنگ باشه آخه؟؟؟

چرا دروغ میگی خواهر من چرا نقش بازی میکنی برادر من.

این موضوع رو هم وبلاگ خودم دیدم هم چندتا وبلاگ دیگه.

چی تو سرشون میگذره؟ به تهرانیا مدال میدن؟ به دکتر و مهندسا اسکار میدن؟؟

دنیای مجازی وبلاگ پر از ادمای مهم و مشهور شده. چرا از خود واقعیتون بدتون میاد؟؟

۱۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۰ مهر ۹۶ ، ۱۲:۱۱
roga